|
اشاره:
اگرچه قرار بود گفتگو پیرامون وضعیت افغانستان باشد با تحلیل آقای عباسی دامنه بحث به مجموعه کشورهای منطقه و جهان اسلام کشیده شد. هشدارها و پیشنهادات مطرح شده - جدا از مسئولان برای فعالان فرهنگی دو کشور نیز میتواند جالب توجه باشد.
در شرايط كنوني مهمترين مسئله دي. دي. آر. (D.D.R) است كه براي افغانستان، عراق، فلسطين، لبنان و حتي سودان مطرح ميشود. فكر ميكنم ماهيت فرهنگي پروژة دي. دي. آر. جاي بحث بسياري دارد؛ زيرا، هر زمان كه از ماهيت فرهنگي ياد ميكنيم سريعاً ذهن ما به سوي روزنامهها، مجلهها، فيلمها، آموزش عالي، هنر و… ميرود، در حالي كه اين مبحث، روبنايي و تاكتيكي فرهنگي است. در طرحريزي و استراتژيك فرهنگي نكات بنياديتري وجود دارد كه امروزه اين مسئلهاي است كه غربيها به آن مبتلايند. اگر ما بتوانيم زاويه ديد آنها را در اين قضيه روشن كنيم، به احتمال قوي، زاوية نگاه افغانستان نيز به صورت بومي روشن خواهد شد و موضع انديشمندان افغاني در حوزه فرهنگ در اين باره شفاف ميشود. پروژه دي. دي. آر. ماهيت كلي و بلندمدتي دارد كه به نظر ميرسد هم در كشور ما، هم در افغانستان، جاي بحث دارد. اين پروژه ما را ياري ميكند تا بدانيم كه ايران براي افغانستان، عراق و… چه طرحهايي دارد و از سوي ديگر براي افغانستان، عراق و… اين پروژه چه مكانيزمي دارد؟ روشها و گزارههايش چگونه است؟ و ديگر اينكه در طرحريزي استراتژيك فرهنگي، نگاه غربيها و در رأس آنها آمريكا، نسبت به افغانستان چگونه است؟ اگر بتوانيم اين ديدگاه كلان فرهنگي را به خوبي درك كنيم، متعاقباً، ظواهر تاكتيكي فرهنگي، خود را بهتر نشان خواهد داد. پروژه اصلاحات در خاورميانه بزرگ، چهار مؤلفه دارد. يكي از اين مؤلفهها، ليبراليزيشن (Liberalization) است كه به فارسي، اشتباهاً «آزادي» و «آزادسازي» ترجمه شدهاست. مؤلفة دوم اصلاحات، دموكراتيزيشن (democratisation) است كه به تعبير آنها، رساندن ملت به فضاي دموكراسي است. مؤلفه سوم، فرآيند تحقق جامعة مدني است كه اين هم ويژگي خود را دارد. مؤلفه چهارم، مفهوم كلي حقوق بشر (human rights) با محوريت بشر و سپس تبيين حق بشر به عنوان يك عنصر مهم است. اين چهار گزارة اصلي در پروژه خاورميانه بزرگ است. اين خاورميانه از مراكش آغاز ميشود و تا اندونزي امتداد مييابد. نميدانم به اين منطقه كه كل شمال آفريقا و كل جنوب آسيا را دربر ميگيرد، خاورميانه بزرگ اطلاق ميشود؟! ولي در متن اين قضيه، پروژه لیبرالیزیشن، دموکراتیزیشن و پروژة حقوق بشر منوط به ساختارياند كه آن ساختار، پروژة جامعه مدني است. يعني اگر قرار است دموکراتیزیشن و لیبرالیزیشن صورت گيرد يا حقوق بشر مبنا شود، عمدهترين مسئلهاي كه بايد مدّ نظر باشد جامعة مدني است، يعني بايد جامعة مدني محقق شود. غربيها، تحقق جامعه مدني در ملتهاي افغانستان و عراق را در دو فرآيند ديدهاند آمريكاييها مستقيماً دو مبحث را در منطقه دنبال ميكنند؛ يكي مبحث استيت بيلدينگ يا دوستسازي (State building) و ديگري مسئله ملتسازي (nation building) است. استنباط آنها از افغانستان، به عنوان كشوري است كه در آن چيزي به نام ملت وجود ندارد. ولي در مورد جامعة عراق معتقدند كه فرآيند ملتسازي ـ تا حدودي ـ و فرآيند دولتسازي در زمان حزب بعث انجام شدهاست و به اين دليل است كه آمريكاييها اصرار دارند تا دولت آينده عراق شامل بخشهايي از حزب بعث هم باشد. اعتراضهايي بر همين اساس، مبني بر اينكه چرا پس از اشغال عراق، حزب بعث و ارتش مدرن عراق را از صحنه خارج كرديد، وجود داشت تنها بخشي كه در كشور 24 ميليوني عراق ماهيت خود را نشان داد، nationalization يا همان ملتسازي است و فعاليت دولت مدرن، كه دولت مدرن در بوروكراسي دولت عراق و در مفهوم ارتش ملي عراق وجود داشت؛ كاري كه حزب بعث انجام داده بود. در افغانستان شاهديم كه آنها اعتراض ميكنند كه چرا دولت، ارتش و حزب مدرن شبيه به آنچه كه صدام در عراق داشت، وجود ندارد. اين عقيده مبتني بر آن چيزي است كه فرانسيس فوكوياما در كتاب «دولتسازي» (State building) خود آورده است. وي در اين كتاب ساختار و چگونگي طراحي دولت را مورد توجه قرار داده است. آنان در افغانستان درصددند كه در ابتدا، فرآيند تكوين جامعة مدني را تحقق بخشند. تكوين جامعه مدني نيازمند دو زيرساخت است: ابتدا فرآيند ملتسازي و سپس فرايند دولتسازي كه اين دو را همزمان در افغانستان پيش ببرند. دولتسازي بخش اصلي دولتمركزي است كه ايجاد آن ضروري است. سپس بايد وضعيت اين بحث در ولايات و شهرها شكل بگيرد و ساختار وزارتخانهها، لايهبندي شود. مشكل اصلي اينجاست كه اكثر ملت افغانستان از سواد بيبهرهاند و روند ملتسازي و دولتسازي كند پيش ميرود. براي اين منظور، گام اول ايجاد اصلاحات در خاورميانه بزرگ و گام بعدي تبيين چهار مؤلفه آزادسازي، دموكراتيكسازي، تحقق جامعه مدني و حقوق بشر است. همان طوري كه گفتم تحقق جامعة مدني در محيطي چون افعانستان يا هر جاي ديگر دو پيشنياز دارد: دولتسازي و ملتسازي. اما بر سر راه ايجاد اين دو پروژه، مانعي وجود دارد و اين مانع نيز توسط عملياتي به نام دي. دي. آر. محقق ميشود. اولين تجربة دي. دي. آر.، در سومالي و با همكاري مشترك آمريكا و انگلستان اجرا شد. سپس اين طرح در كشورهاي اريتره، آفريقاي جنوبي، زيمبابوه و آنگولا دنبال شد. غربيها برآناند تا تجربهاي را كه در آن محدوده به دست آوردهاند، اينك در جهان اسلام پياده كنند. در اين بين، پنج كشور، مورد نظر آنهاست: افغانستان، عراق، لبنان، فلسطين و سودان. حال، پيش از پرداختن به مسئله دي. دي. آر.، سراغ ملتسازي و دولتسازي رفتن بيهوده است. يعني، تحقق جامعة مدني نيز امكانپذير نيست. در نتيجه، زماني كه جامعة مدني نباشد چيزي به نام دموكراتيكسازي و آزادسازي و حقوق بشر نيز وجود نخواهد داشت. پس مهندسي اين مسئله چهار لايه دارد:
لايه اول: اصلاحات در خاورميانه بزرگ.
لايه دوم: چهار كليدواژه آزادسازي، دموكراتيكسازي، حقوق مدني و جامعه مدني.
لايه سوم: دولتسازي و ملتسازي.
لايه چهارم: پروژه دي. دي. آر. پس بايد ابتدا لاية چهارم محقق شود تا امكان تحقق سه لاية ديگر نيز فراهم شود. دي. دي. آر. داراي روحي فرهنگي است، چرا كه سه پروژه بعدي نيز فرهنگي است اما بعداًً سياسي و متعاقباً امنيتي، اقتصادي و اجتماعي ميشود. پروژة راهبردي غربيها براي جهان اسلام كه به نام اصلاحات در خاورميانه بزرگ مطرح ميشود، ابتدا به ساكن، يك پروژه فرهنگي است تا سياسي.
آقاي عباسی، تصور بخشی از مردم افغانستان از پروژه دي. دي. آر. آن است كه اقدامي غير نظاميسازي در جهت بازگرداندن افراد نظامي به زندگي عادي آنهاست كه اين امر نيز در راستاي منافع كشور و مردم افغانستان تلقي ميشود. شما در اين باره چه فكر ميكنيد؟
مشكل اصلي، استنباط آنها از دي. دي. آر. و بدون شناخت آنها از ماهيت فرهنگي آن است. اما مسئله غيرنظامي كردن افغانستان، داراي مرحله بنياديتري به نام demobilization است؛ يعني به آنهايي كه داوطلبانه انسجام پيدا كردهاند تا بجنگند و سپس نظامي شدهاند, بگوييم كه شما خلع سلاح شويد و سپس از حالت بسيج شدن و داوطلب بودن نيز خارج شويد. اصل اين نكته است كه ديگر آمادة جنگيدن نباشيد. زماني كه، ما به يك نيروي آماده ميگوييم كه غير نظامي باش و آنها هم اسلحه در دست نداشتند، آن وقت است كه خلع سلاح شدن (disarmament) محقق شدهاست. demobilizationيعني اينكه از حالت آمادگي خارج شويد، بسيج هم نشويد، داوطلب هم نباشيد تا كاري انجام دهيد و حالت سوم همان حالت يكپارچهسازي (Integration) است، يعني بازگرداندن نظاميان به جامعه. مسئله اصلي، مفهومهاي اول و سوم نيست، بلكه مفهوم دوم است. آنها ميخواهند ملتهاي مبارز را از حالت داوطلب بودن خارج كنند. اين نكته، بار فرهنگي زيادي دارد. غربيها در پي آن بودند كه براي تحقق دي. دي. آر. در افغانستان، عراق، سودان و... به تجربه ايران پي ببرند. آنها ميخواهند بدانند كه جمهوري اسلامي ايران پس از پيروزي انقلاب، در برابر گروههاي مختلف چريكي مسلح كه عليه ايران ميجنگيدند و همزمان با درگيري و جنگ هشت ساله، چگونه توانست مردم را بسيج و مسلح كرده و مسلحسازي (armament) را شكل دهد و به واسطة آنها، هم تمامي اقدامات جداييطلبانه چريكي و اقدامات ضد انقلابي را خنثي كند و هم تهديد خارجيها را به وسعت دو هزار كيلومتر پس بزند و بتواند پس از 10 سال جنگ مسلحانه، اين افراد را خلع سلاح كند و آنها را وارد محيط اجتماعي كند. اين همان يكپارچهسازي است كه انجام شد و عملاً افراد را از نظاميگري خارج كرد. غربيها همچنان به دنبال اين تجربهاند تا آن را در افغانستان، عراق و... نيز پياده كنند. غربيها، پروژه دي. دي. آر. را در لبنان براي خلع سلاح كردن حزب الله، كه يك سازمان شيعي است، به كار ميبرند. در فلسطين اين پروژه را براي خلع سلاح حماس و جهاد اسلامي و بخشهايي از نيروهاي ساف كه از سازمانهاي مبارز سنياند، به كار ميبرند و ميگويند كه شما يك حزب سياسي باشيد اما اسلحه را كنار بگذاريد و بهاصطلاح، كار فرهنگي انجام دهيد و شفاف باشيد. در حال حاضر، در حال اجراي اين پروژه در سودان از مناطق دارفور و بخشي از مناطق ديگر هستند. در افغانستان كلمة «جنگسالاران» را مطرح ميكنند و اين در حالي است كه گروههاي نظامي، از زمان اشغال روسها وجود داشتند و متعاقب آن نيز اتفاقاتي بود كه در جريان حكومت مجاهدين و در زمان طالبان رخ داد و در سراسر افغانستان نيز جنگ داخلي و فرسايشي پديد آمد؛ جنگي كه ربع قرن به طول انجاميد. چطور اين ملت كه بيست سال با اسلحه زندگي كردند خلع سلاح شوند؟ البته، خلع سلاح شدن كار دشواري نيست و به آساني ميتوان آنها را به جامعه بازگرداند. اما آيا اين عمل به معناي آن است كه آنها را از حالت داوطلب بودن و بسيج بودن نيز خارج كرد؟ نكتة ظريف اينجاست كه كسي اصلاً مخالف اين نيست كه افراد، اسلحهشان را كنار بگذارند و به جامعه بازگردند؛ اما، ملتي مثل ملت افغانستان، از پتانسيل عظيمي برخوردار است و اين پتانسيل عظيم اين است كه براي دفاع از كشور و عقيده، سلاح در دست ميگيرد و ميجنگد. آنها انگيزه دارند، اين انگيزه، همان انرژي و پتانسيل است. اگر ما بگوييم كه اين انگيزه را كنار بگذار و داوطلب هم نباش، يعني به اينها گفتهايم خنثي شويد. گرچه شايد ظاهر قضيه اينگونه باشد كه اين افراد شكمشان خالي و گرسنه بوده است لذا اسلحه گرفتهاند تا بجنگند تا زندگيشان تأمين شود. اما اينگونه نگاه كردن به جنبشهاي اسلامي افغانستان و به مبارزين آنها، توهيني بيش نيست. در هيچ نقطه جهان چنين نيست. انگيزه اصلي مجاهد افغاني، جهاد است و اين انگيزه اصلي مجاهدين لبنان و فلسطين نيز محسوب ميشود. انگيزه آنها مبارزه با ظلم و ستم است، مبارزه با سيطرة بيگانه. اگر ما از يك مجاهد بخواهيم كه نيروي آمادگي و انرژياش را كنار بگذارد در حقيقت ما فقط ظاهر قضيه را در نظر گرفتهايم كه يك نيروي نظامي به جامعه بازگشته است. در حالي كه اين پتانسيلِ در صحنه حاضر بودنش را ناديده گرفتهايم. اگر، اين پتانسيل را از او بگيريم ديگر براي آن نيروي مبارز، هيچ چيزي باقي نميماند. تجربه ارزشمند و حساس ايران اين بود كه پس از جنگ، از آن انرژي و پتانسيل در بخشهاي سازندگي، فرهنگي، علمي و اجتماعي استفاده كرد و بعد از جنگ سازماني را به نام سازمان مقاومت بسيج تشكيل داد و از آن نيروي صلح ديروز كه از كشور دفاع ميكرد، يك نيروي عظيم در بخشهاي ديگر سازماندهي شد و اين چنين شد بسيج ادارات، بسيج كارگري، بسيج دانشگاهي، بسيج دانشآموزي، بسيج اساتيد و... پديد آمد. امروز در ايران، سازمان مقاومت بسيج بيش از 10 ميليون عضو فعال دارد كه بيش از 10 هزار نفر آن را اساتيد دانشگاهي تشكيل ميدهند. شايد بخش عمدهاي از اين10 ميليون را نيز بسيج خواهران تشكيل دهد. درست است كه ايران بعد از سال 67، گرفتار جنگ نبود و ميتوانست براي اين افراد كاري فراهم كند و ميگفت برويد دنبال كار و زندگيتان، اما، نيروي مقاومت بسيج براي اين به وجود آمده بود كه غير از فعاليت و كار عادي خود، به جامعه خدمت كند. اين قشر نخبه كه ثبت نام كنندگانش 10 ميليون نفرند، در هر بخشي، قابليت كار و فعاليت را دارند. حال، دشمنان انقلاب القا ميكنند كه اينان همه نظامياند، اما، چنين نيست. در ايران، در حال حاضر، مهمترين ركن فرهنگي بسيج است و تكيه و ثقل فرهنگي نيز بسيجيان هستند. حتي شكل سرمايه اجتماعي نيز بسيجيان هستند كه طبق فرضيه فوكوياما هر كسي در هر جامعه، پنج درصد سرمايه اجتماعي را در اختيار داشته باشد كل آن اجتماع را ميتواند هدايت كند. هماكنون، يك هفتم ايران بسيجياند كه اين از آن پنج درصد بسيار بيشتر است. امروز بسيجيان در ايران، منسجمترين سرمايه اجتماعي را در اختيار دارند و مركز و ثقل سياسي نيز محسوب ميشوند. يعني زماني كه يك جريان 10 ميليوني اراده ميكنند و به يك تفكر سياسي رأي ميدهند، ميبينيد كه چقدر تأثير ميگذارد. در آخرين مرحله نيز اگر يك حمله نظامي صورت گيرد، ما 10 ميليون نفر آماده داريم. اگر خوشبينانه به قضيه نگاه كنيم، پروژه دي. دي. آر. به نفع ملتهاي افغانستان، عراق، لبنان، فلسطين و... است كه نظاميان اسلحه را كنار گذاشته و داخل اجتماع و جامعه شوند. اما مسئله اين است كه بايد اين افراد باانگيزه را كه حاضرند جان خود را براي اهداف و عقايدشان فدا كنند و بيش از سايرين خدمت ميكنند، سازماندهي كرد.
ولی فكر ميكنيم با توجه به قوميتها و فرهنگهاي مختلف در افغانستان، بحث بسيج در ايران با افغانستان متفاوت باشد و شايد اصلاً جواب ندهد!
هيچ اشكالي ندارد، با بوميسازي ميتوان اين كار را كرد. اين دو قضيه، يك وجه اشتراك دارد. هم دين بودن وجه مشترك كشورهايي چون افغانستان، لبنان، فلسطين و... با ايران در بودن اين كشورهاست. اينجا نكتة ظريفي وجود دارد كه غربيها بهتدريج به آن پي بردهاند. آيا كسي كه با تفكر اسلامي اسلحه برميدارد با آن كسي كه خارج جهان اسلام، اسلحه به دست ميگيرد، يكي است؟ البته كه نه. ما مسلمانها چه شيعه باشيم چه سني، نگاهمان به جهاد، نگاهي كاملاً نظامي نيست، چون آيههاي جهاد در قرآن براي شيعه و سني يك ماهيت كلي دارد. جهاد در مكتب شيعه يكي از فروع دين است. اينجا واقعيتي وجود دارد كه غربيها ميخواهند روح ديني را از جهان اسلام بگيرند. اين مسئله مهمي نيست كه در افغانستان، عراق در فلسطين، لبنان و سودان شيعه داريم يا سني، بلكه مهم اين است كه بين شيعه و سني به عنوان مسلمان، يك وجه اشتراك وجود دارد كه آن نيز جهاد است. از يك سو، سازمان چريكي و شيعي حزبالله لبنان را ميبينيم كه مقتدرانه در مقابل آمريكا و اسرائيل ايستاده است و از سوي ديگر، سازمان حماس و جهاد اسلامي سني را نيز ميبينيم كه آن هم مقتدرانه در آمريكا و اسرائيل مبارزه ميكند. اين دو گروه از پتانسيلي به نام جهاد، استفاده مثبت كردهاند. اما در مقابل، جريان ديگري به نام القاعده، ساختة دست سرويسهاي اطلاعاتي غرب، براي تخريب اسلام، از جهاد استفاده ميكند. پس ببينيد، ما مفهومي داريم به نام جهاد كه هر مرد و زني ميتواند جهاد كند. اگر در افغانستان جمعيتي بيش از 25 ميليون نفر وجود دارد، تقريباً 15 ميليون نفرشان ميتوانند جهاد كنند. اين پتانسيل جهاد بايد بماند براي روز مبادا كه اگر لازم شد به صحنه بيايند. لزومي ندارد كه در افغانستان نيروي مقاومت بسيج به وجود بيايد. مهم اين است كه ما فراموش نكنيم يك چيزي در دين ما به نام جهاد وجود دارد. اگر غربيها بتوانند روحية جهاد را در افغانستان و كشورهاي اسلامي از بين ببرند، يكي از اصول اسلام را نابود كردهاند. فراموش نشود كه امام سوم شيعيان حضرت امام حسين(ع) فرعي چون حج را نيمهكاره رها ميكند و به كربلا ميرود و فرعي به نام جهاد را انجام ميدهد. در متن اين فرع، در ظهر عاشورا، فرع اول (نماز) را خيلي جدي ميگيرد. در اين باره بزرگان تاريخ شيعه ميگويند كل اين حركت تحقق فرعي بود به نام امر به معروف و نهي از منكر. اگر غربيها در طرح راهبردي فرهنگي كه انجام ميدهند، بخواهند ماهيت فرهنگي ديني ما را از ما بگيرند، شكل اين فرهنگ ديني جهاد است. يعني نماز، روزه، حج، امر به معروف، تولي و تبري محور مركزياش اين فرع جهاد است. اگر ما خواهان بالندگي فرهنگي افغانستان در آينده هستيم بايد در جهت جبران عقبماندگيهاي حداقل 25 ساله آن بپردازيم به اين ترتيب كه روحيه داوطلبي و جهادگري دفع نشود و اين انرژي و پتانسيل در مسير مناسب هدايت شود. با همين نيروهاي موجود ميتوان عقبماندگي صد ساله را به بيست سال تقليل داد. تجربه ايران اين موضوع را به اثبات رسانيد كه در جايي كه نتوانست از نيروهاي حزباللهي استفاده كند، ضرر خاصي متوجه آن شد و با آنكه از اين نيروها بسيار استفاده شده بود، اما، همچنان گلايههايي وجود دارد. در افغانستان نيز هنوز اين احساس خطر وجود دارد كه اگر از پتانسيل نيروي مردمي به طور مناسب استفاده نشود، اين نيرو بلا استفاده باقي نخواهد ماند و اين خطر وجود دارد كه از طرف ديگر در اعتراض به وضعيت موجود، دوباره مسلح شوند. آنگاه، ديگر نميتوانيم بگوييم كه اين جريان القاعده است! اين بار جرياني به راه افتاده كه ميخواهد از حق مردم مظلومش دفاع كند. ما اگر تحول راهبردي فرهنگي را در افغانستان مدّ نظر داشته باشيم، نبايد امكان نابودي نظم فطري را در انسان افغاني فراهم كنيم. چرا كه افغانستان تنها كشور اسلامي است كه اكثريت قريب به اتفاقش مسلمان است. هيچ كشوري، حتي ايران، اين غلظت بالاي اسلامي را ندارد. پس افغانستان تنها كشوري است كه نظم فطري ديني زمينهاش، از همه نقاط جهان اسلام مساعدتر است. اين نظم فطري، نظام بوروكراتيك را برنميتابد، اين را بر اساس تجربه ايران ميگويم. ما در ايران، هر جا كه بوروكراسي (ديوان سالاري) را زياد كرديم، فساد اداري زياد شد دليلش نيز اين است كه ما ميخواستيم اداي غربيها را دربياوريم. حال آنكه ايران ماهيت فرهنگي و دينياش ايدئوكراسي (انديشهسالاري) را برميتابد نه بروكراسي را. اينك ما حاضريم اين تجربه 27 ساله و گرانقيمت ايران را به برادران خود در كشورهاي اسلامي بدهيم تا اگر خواهان آن هستند كه به طور مستقل ادامه دهند، 27 سال بعد به نتيجة ما نرسند. زيرا محيط ملي افغانستان، يك محيط ایدئوكراتيك است و انسان افغاني بخشي از پيكرة كلان انسان مسلمان ايراني است. انسان افغاني، عراقي، سوداني، لبناني و فلسطيني، نظم بيروني ناب را برنميتابد و بايد نظم در نهادشان نهادينه شود تا به سرانجام برسد.
آقاي عباسی، معتقديم كه نظم فطري انسان افغاني، در سالهاي اخير جنگ توسط بعضي از همين مجاهدين آسيب ديده است. براي بازسازي اين آسيبديدگي ما چه اقدامي بايد بكنيم؟
اولين كاري كه بايد صورت گيرد اين است كه انديشمندان افغاني بايد در حوزة طرح استراتژيك فرهنگي مشخص كنند كه افغانستان داراي چه طرح استراتژيك فرهنگي است، كاري كه ما در ايران خيلي دير به آن رسيديم. هميشه دربارة فرهنگ بعد از انقلاب، حرف زده شد، اما، در هيچ دولتي جدي گرفته نشدهاست. ما تاكنون، طرح استراتژيك فرهنگي نداشتيم و همواره طرح استراتژيك سياسي، اقتصادي و اجتماعي بر طرحهاي فرهنگي سيطره داشته است. طرحريزي استراتژيك، چهار ستون اصلي شامل فرهنگي، اقتصادي، سياسي و نظامي دارد كه اگر طرحريزي در افغانستان، اقتصاد محور باشد، جامعه آينده افغانستان سرمايهداري و كاپتاليستي است. به اصل سؤال شما بازگرديم. بايد ديد كه طرحريزي استراتژيك در افغانستان توسط انديشمندان افغاني، در اين چهار ستون اصلي چه ماهيتي دارد؟ قطعاً نظاميگري نخواهد بود چون دوره نظام ميليتاريستي (نظاميگري) در جهان به سر آمده است، پس يا سياسي است يا فرهنگي يا اقتصادي. سياسي هم نخواهد بود، زيرا عقبماندگيهاي اقتصادي افغانستان بسيار زياد است و دولت و ملت افغانستان سعي در حل اين عقبماندگي دارند، چرا كه حل اين عقبماندگي، در اولويت است و خودبهخود، رويكرد اقتصادي برجسته ميشود. پس اقتصاد و فرهنگ باقي ميماند. اگر در نظام طرحريزي استراتژيك افغانستان، اقتصاد مبنا قرار گيرد و فرهنگ نيز ذيل آن، در نتيجه آن نظم فطري تابع اقتصاد خواهد بود و قطعاً آسيب خواهد ديد، همانگونه كه در ايران آسيب ديد. ما اين تجربه را در اختيار شما قرار ميدهيم كه افغانستان بايد ابتدا تكليف خود را با نظام طرحريزي استراتژيك خود معلوم كند و نظم فطري 10 هزار ساله و تاريخياش را نيز در نظر بگيرد، سپس تصميمگيري نمايد كه اين نظم فطري را ذيل كدام يك از منابع چهارگانه قدرت تعريف كند.
با توجه به شكلگيري حكومت جديد در افغانستان، اگر بحث افتخارات فرهنگي بين دو كشور ايران و افغانستان پيش بيايد، چه راه حلي وجود دارد؟ در اين باره چه وحدت و اشتراكي بين دو ملت وجود دارد كه محور افتراق نشود و اين فرصت تبديل به تهديد نشود؟
در نظام طرحريزي، اين سؤال بسيار مهمي است. هميشه دغدغة من اين بوده است كه يك نكته را در جامعه براي مديران و انديشمندان كشور و همچنين براي افكار عمومي جا بيندازم. وقتي ميگوييم بين آمريكا و اروپا يا فرانسه و انگليس، اختلاف وجود دارد، اختلاف آنها تاكتيكي است و اتفاق و اتحادشان استراتژيكي. آفريقا، اروپا، فرانسه، آلمان و... تمام اختلافشان تاكتيكي است. متأسفانه، در جهان اسلام برعكس عمل ميكنيم. اختلافات ما استراتژيكي است و اتحاد ما تاكتيكي و حتي در سازمان كنفرانس اسلامي هم وحدتها تاكتيكياند! اولين كاري كه بايد در طرح نظام استراتژيك صورت بگيرد اين است كه نسل جوان به گونهاي آماده شوند كه در سالهاي آينده، وحدت استراتژيك فرهنگي و سياسي را رقم بزنند. من بارها به دوستان افغاني پيشنهاد كردهام و با انديشمندان كشورهاي ديگر نيز مطرح كردهام كه حداقل در 50 سال آينده، مهمترين جنگ، جنگ مدل زندگي است و دوران ليبراليسم، سوسيال كمونيسم و تمام ايسمها به پايان رسيده است و دوران جنگ مدل جامعه هم تمام شدهاست. در مدل زندگي، بخشي از لباس افغاني، معماري افغاني، بخشي از روابط اجتماعي افغاني و حتي نوع غذاي افغاني ميتواند مدل زندگي ما شود. هر كدام از اين اجزاي ريز بايد برجسته شود و در سطح جهان اسلام نشر داده شود. ممكن است نگاه شما حالا بر اساس يك نگاه تاريخي باشد كه مثلاً حافظ اصالت شيرازي دارد يا بيدل دهلوي و خواجه عبدالله از هرات هستند. به اعتقاد من، آن روزها كه اينان را با پسوند شهرها ميشناختند به اين دليل بوده است كه با هم اشتباه گرفته نشوند. ما شعراي همنام، اما، در نقاط مختلف بسيار داريم. مهم اين است كه غزلياتشان هم براي يك تاجيك قابلفهم است هم براي يك افغاني و ايراني. مهم اين است كه محيالدين ابن عربي در شمال آفريقا و اندلس عرفاني رقم زده است كه امروز در حوزههاي علميه ايران تدريس ميشود. مهم اين است كه تفسير الميزان علامه طباطبايي امروز در لبنان و سوريه و مصر مورد عنايت قرار ميگيرد. مولانا اساساً ماهيت اسلامي دارد و نوع تلقي فلسفي و عرفانياش صرف نظر از نحلههاي متفاوت جهان اسلام، يك ماهيت تئوئيستي (خدامحوري و خداگرايي) است. از هر زاويه كه نگاه مولانا را بررسي كنيد ميبينيد كه خدامحور است. بر همين اساس از هر زاويه كه نگاه بيدل، صائب تبريزي، حافظ، سعدي شيرازي و ناصرخسرو قبادياني را در نظر ميگيريد پي ميبريد كه همة اينها هم خدامحورند. ما بايد در محيطهاي فرهنگي، حساسيتهاي فرهنگي در مورد جغرافياي فرهنگي جهان اسلام را بالا ببريم. واقعاً جاي شرمساري است كه اگر امروز از يك جوان ايراني سؤال كنيم كه دوست داري كجا بروي، بگويد آنتالياي تركيه يا جزيره پاتايا يا موناكو در فرانسه! اين ماية خجالت يك مسلمان انديشمند است كه جوانان كشورش به چنين جاهايي بروند. اگر قرار باشد جوان افغاني نيز پس از پنج سال، هوس رفتن به آنتاليا و پاتايا را داشته باشد، بدانيد كه كار شما هم تمام است! پاتايا و آنتاليا به خاطر برهنگي و فحشايش اين قدر برجسته است. اگر ما موفق شويم و بتوانيم اين موقعيت را ايجاد كنيم كه درة پنجشير در افغانستان به اين خاطر، كوه الوند در ايران به آن دليل و منطقة الحمرا در اسپانيا به اين خاطر موقعيت فرهنگي داشته باشد، آن گاه توانستهايم اين افتراقها را كاهش داده و از اختلافات تاريخي در اين قضايا جلوگيري كرده و به يك اتفاق استراتژيك برسيم. اما همچنان، اختلاف تاكتيكي ما سر جاي خود باقي خواهد ماند.
به نظر شما، بهترين قالب و روشي كه بر اساس آن، روابط فرهنگي كشورهاي ايران و افغانستان قوام مييابد چيست؟ رسانه، دانشگاه، هنر و... اگر رسانه باشد كدام رسانه بهتر نتيجه خواهد داد؟
به اعتقاد من كليديترين مسئله، زبان است و مهمترين وجه اشتراك دو كشور نيز در زبان و ادبيات آن خلاصه ميشود. يك دانشجوي ايراني در هر كشوري كه بخواهد درس بخواند اول بايد زبانش را بياموزد و دانشجوي افغاني نيز همين طور. اما وقتي يك دانشجوي ايراني به افغانستان ميرود يا يك دانشجوي افغاني به ايران ميآيد، ديگر مشكل زبان وجود ندارد. اگر هماهنگي نظام آموزش و پرورش دو كشور را از متون درسي گرفته تا تجارب معلمان و دانشآموزانش در نظر بگيريم، باز زبان است كه حرف اول را ميزند. در موضوع هنر نيز زبان كليديترين عنصر است. در مبحث رسانه نيز رسانههاي افغانستان و ايران ميتوانند همپوشي داشته باشند، چرا كه زبان مشترك دارند. بنابراين، محورهاي فرهنگي، از نظام آموزش عالي و آموزش و پرورش، تا هنر و رسانه، يك ثقل دارد و آن نيز زبان است. زبان در ادبيات فارسي گرايشهاي تاجيكي، افغاني، ايراني و... دارد كه همة اينها هر يك هر قدر پُربار بشود، خودبهخود به تقويت ديگري خواهد انجاميد. من بر اين باورم كه بستر و زيرساخت وحدت فرهنگي و حوزههاي ديگر زبان فارسي در نظام طرحريزي استراتژيك جامعة فرهنگي بين كشورهاي ايران، افغانستان، تاجيكستان بايد بر پاية زبان فارسي باشد.
نگاه فرهنگي جمهوري اسلامي، چقدر ميتواند معطوف به گذشته، حال يا آينده باشد، كدام يك در اولويت قرار دارد؟
افغانستان بخشي از پيكرة ثابت تاريخي اسلامي ايران بوده است. من يك نمونه ميآورم تا نشان دهم كه ايران تا چه حد ميتواند بر افغانستان تكيه كند. گفته ميشود نظام سهوجهي در مهندسي ذهن در تعريف استراتژيك، متعلق به يك آمريكايي به نام «كالينز» است. يك روز به طور اتفاقي نگاهي به جزوة كوچك «صد ميدان» خواجه عبدالله انصاري انداختم و اين زماني بود كه درگير پروژة نظام سهوجهي در تئوري توسعه سيستمها و همين طور تئوري «كالينز» بودم. به طور چشمگيري احساس كردم كه اين نظام سهوجهي مربوط به خواجه عبدالله است. من نميدانم كه آقاي كالينز، رساله صد ميدان خواجه عبدالله را ديده است يا نه. بلافاصله، در سال 79، نظام رياضياش را تدوين كردم. سال گذشته، در يك كلاس آزاد و گسترده كه قريب به 600 تا 700 دانشجوي ايراني در آن شركت ميكرد، پيشنويس جزوة اول مهندسي سيستمها را به شيوه سيستمهاي خواجه عبدالله در نظام سهوجهي توزيع كردم. اين كار فقط براي آن بود كه در جوانان ايراني اعتماد به نفس به وجود بيايد كه اساساً تئوري سيستمها، هزار سال پيش توسط خواجه عبدالله در نظام مفهومي سهوجهي تبيين شدهاست و اصلاً ربطي به «كالينز» ندارد. خواجه عبدالله اهل سنت و متعلق به كشور افغانستان است كه حدود هزار سال پيش، متعلق به ايران بوده است. به طور قطع، در آينده از تئوري سيستمهاي سه وجهي خواجه عبدالله انصاري خواهيد شنيد نه از كالينز. نظام سهوجهي متعلق به خواجه عبدالله انصاري است كه فاصلة خود تا خدا، را صد ميدان تنظيم ميكند، و براي هر ميدان سه مقام و براي هر مقام سه نشانه قرار ميدهد. اين نظام رياضي در تئوري سيستمها، يك ميراث غني براي ما بر جاي گذاشت و يكي از پروژههاي كليدي ما شد. مبتني بر مدل خواجه عبدالله، شخصيتهاي بزرگ ديگري را در همين مدل ارزيابي كرديم و به نتايج مباركي نيز دست يافتيم. پس افغانستان نيز ميراث عظيم و گرانقدر از اين نوع مطالب دارد، همين جزوة صد ميدان در تئوري سيستمها اين ظرفيت را دارد كه به عنوان يك رشتة تخصصي دانشگاهي پذيرفته شود. پس نگاه ما ميتواند به گذشته معطوف باشد و افغانستان را مورد كاوش فرهنگي قرار بدهد. در حال حاضر، نگاه انديشمندان ايراني و زاويه ديد ايران اسلامي بايد به گونهاي باشد كه پيشرفت افغانستان در ماهيت و در زمينه اسلام و زبان فارسي به منزلة پيشرفت جمهوري اسلامي ايران تلقي شود. بالطبع، هر قدر ماهيت فرهنگي ايران رشد كند به نفع افغانستان نيز خواهد بود. اما، در مبحث آينده، پاسخ من اين است كه خبري از برنامهريزيهاي فرهنگي كلان ايران و يا افغانستان ندارم لذا قضاوتي هم نميتوانم بكنم.
اگر ايران، افغانستان و تاجيكستان بخواهند هويت مشترك فرهنگي داشته باشند، آيا قادر خواهند بود يك مجموعة واحد زباني را تشكيل دهند و با توجه به شرايط جهاني و فكري منطقه و با حفظ مرزهاي جغرافيايي اين كشورها، آيا طرح يك اتحاد جماهير اسلامي در آينده ميسر است؟
اعتقاد من بر اين است كه در گسترة 53 يا 54 كشور اسلامي، امكان اتحاد و اتفاق استراتژيك در حوزة ژئواستراتژيك و هيدرواستراتژيك وجود دارد. تقريباً بيش از ده سال است كه ما اين دغدغه را داريم. بخشي از مطالعات ما در هيدرواستراتژيك و ژئواستراتژيك، تبيين اين دامنه و وسعت يازده هزار كيلومتري جهان اسلام است؛ مساحتي از اندونزي تا انتهاي مراكش، از بالا در منطقة چچن، از پايين هم در جنوب تانزانيا؛ يعني يك عرض 5500 كيلومتري با طول يازده هزار كيلومتري. اين يك هلال است كه قلب اين هلال ايران، افغانستان و تاجيكستان است. در پيكرة جهان اسلام و در اين هلال پنج حوزة زباني وجود دارد. حوزه زبان فارسي كه قلب اين هلال را تشكيل ميدهد، حوزة زبان عربي، حوزة زبان اردو، حوزة زبان مالايي و حوزة كوچكي هم به زبان تركي اختصاص دارد. انتقال اين پنج حوزه از طريق زبان فارسي ميسر است. يعني اين زبانها در حوزة فرهنگي زبان فارسي، معماري فارسي و شعر فارسي است كه به هم ميپيوندند. پس از زبان عربي، زبان فارسي زبان دوم جهان اسلام است. امروز توليد ادبيات استراتژيك اسلام به زبان فارسي است و از زبان عربي نيز سبقت گرفته است. پيشبيني ما اين است كه زبان ادبي و نشر جهان اسلام در 25 سال آينده، زبان فارسي خواهد بود. به دليل ثبات و امنيتي كه در افغانستان رو به گسترش است، شاعران، سينماگران، نويسندگان و هنرمندان افغاني، همپاي فضاي فرهنگي ايران، بهتدريج قادر خواهند بود دست به توليد بزنند و حرفهايي را كه سالها در سينههايشان مانده بود و بغضهايي كه در گلو داشتند، اينك خواهند توانست تخليهاش كنند. اين امر خود يك محيط انفجاري فرهنگي ايجاد ميكند و اين انفجار سبب خواهد شد كه ما در آينده شاهد سينماي ملي و انحصاري افغانستان، شعر ملي، نقاشي، نگارگري و... باشيم و اين مسائل هر كدام در تقويت فرهنگي بومي ايراني نيز متحقق خواهد شد.
اگر شما رايزن فرهنگي ايران در افغانستان بوديد، اولويت كاري شما بر چه محوري استوار بود؟ خوشبختانه تا كنون از اين مناصب دولتي و حكومتي بركنار بودهام. اما، اگر اين افتخار را پيدا كردم كه رايزن فرهنگي در يك كشور اسلامي و فارسيزبان همچون افغانستان باشم، اولويت كاري خود را طرحريزي، استراتژي ثابت قرار ميدادم به اين ترتيب كه مناسبات فرهنگي ايران و افغانستان را با تكيه بر مشتركات آنان، روزبهروز تقويت ميكردم و ديپلماسي عمومي كه ماهيت اوليهاش ديپلماسي فرهنگي است ـ، ديپلماسي رسانهها، ديپلماسي تبليغاتي و.... را رقم ميزدم. در ديپلماسي عمومي، گردشگري در ايران و افغانستان را براي شناخت نزديك و ملموس اين دو فرهنگ، گسترش ميدادم. اگرچه، ما در طول 25 سال، ميزبان جمع كثيري از برادران و خواهران افغاني خود بوديم و اين افغانيهاي مهاجر، تقريباً ايران را به خوبي ميشناسند، اما، ملت افغانستان اساساً با ايران آشنايي ندارند. آنها فقط توانستهاند طي اين سالهاي پُرآشوب جنگ و كشتار، سرزمين خود را حفظ كنند. اگر آنان با محيط فرهنگي ايران آشنا شوند، در حركت فرهنگي آينده افغانستان مؤثر بوده و به باز شدن ذهنيتشان كمك خواهد كرد. اين توريسم و جهانگردي فرهنگي در بين دو ملت ايران و افغانستان، براي هر دو طرف ارزان تمام خواهد شد. زيارت اماكن متبركه افغانستان براي ما ايرانيان و زيارت اماكن متبركه ايران براي افغانها فرصت بسيار باارزشي است. علاوه بر اين، اجراي برنامههاي مشترك فرهنگي همچون برگزاري نمايشگاههاي كتاب، نقاشي و نگارگري، نمايش فيلمهاي ايراني و افغاني، نشستهاي شعرا و ادبا، و مراودات علمي اساتيد و دانشجويان دو كشور ميتوانست از جمله برنامههاي كاري من به عنوان رايزن فرهنگي باشد. اميدوارم ديپلماسي عمومي با شكل فرهنگي در جهان اسلام گسترش بيشتري پيدا كند و مهمتر از همه، ماهيت ديپلماسي فرهنگي ايران و افغانستان، به دليل مشتركات فرهنگي و تاريخي، را بيشتر نمايان كند.
و در پايان...
اميدوارم خداوند براي شما و كشورتان بركات روزافزون عنايت كند و ملت سرافراز افغانستان با تواناييهايي كه دارند بتوانند عقبماندگيهاي ربع قرني كشورشان را هر چه زودتر جبران كنند.
|